ديروز صبح ، يكي از دوست-همكارام بهم زنگ زد و گفت من 4 تا بليط جشنواره دارم و خودم نمي خوام برم . اگر تو ميري برات بيارم . و اين شد كه ساعت 3.30 بعد از ظهر به همراه دو تا ديگه از دوست-همكارام پرديس سينمايي ملت بوديم . (اين اصطلاح دوست همكار را همين الان اختراع كردم و شامل كساني ميشه كه از همكار صميمي ترند ولي از دوست غريبه ترند !) قبل از اينكه بريم اونجا من يه سرچي كردم درباره فيلم توي اينترنت و فهميدم بهناز جعفري ، شهاب حسيني و گلچهره سجاديه توش بازي مي كنند و كارگردانش هم ، فيلم اولي بود : سياوش اسعدي . از اونجايي كه من بازي بهناز جعفري را خيلي و بازي شهاب حسيني و گلچهره سجاديه هم تا حدود ي دوست داشتم ، ترديد نكردم كه برم فيلم رو ببينم .
فيلم درباه يه زوج جوان و خوشبخت و عشقولانه ايه به اسم پاشا و سيما (شهاب حسيني و نورا هاشمي) كه كاملا اتفاقي يه زن ميانسال به اسم پرديس (گلچهره ..) سر و كله اش پيدا ميشه و يه جورايي كل زندگي اونها را زير و رو ميكنه . پرديس در واقع يه بخشي از گذشته سيما بوده كه از ديد خودش اون رو ريخته بود دور . يه گذشته نه چندان روشن و قابل افتخار ! . يكي از چيزهايي كه توي فيلم به شدت من را تحت تاثير قرار داد ، كادر بندي هاي فيلمبرداري بود كه واقعا هنرمندانه و حرفه اي بود . بعدش هم اينكه رنگ فيلم يه جوري بود . نمي دونم چه جوري ولي مي دوني ، انگار كارگردانش به خوبي تونسته بود با تغيير رنگ فضاي فيلم توي قسمت هاي مختلف ، حس و حال اون زمان و مكان بخصوص را به بيننده منتقل كنه . بازي ها هم به نظر من خيلي خوب بود بخصوص گلچهره سجاديه . ولي راستش يه جاهايي توي فيلم ، من نتونستم ارتباط خوبي برقرار كنم . انگار پيوستگي نداشت . نمي دونم چطوري بگم . نرم نبود يه جاهايي ولي در مجموع ناراضي نيستم از ديدنش . بخصوص اينكه بهناز جعفري بازي ميكرد با اون صداي و نوع صحبت و ميميك صورتش كه من خيلي دوسش دارم .
يه صحنه هايي از فيلم خيلي برام جالب بود . مثلا اونجايي كه پاشا ، خيلي با احترام و محبت با پرديس برخورد مي كنه و پرديس ، چقدر با خوشحالي و در عين حال ناباوري به اون نگاه ميكنه . انگار طي ساليان گذشته ، اصلا يادش رفته بود كه طعم محبت و مورد احترام بودن چطوريه . انگار تازه يادش اومده بود كه ميشه يه زماني ، يه مردي با اون مثل يه خانم برخورد كنه (پاشا بهم گفت ، خانم ! خانم !) شايد بدون هيچ چشم داشتي از او به عنوان يك زن . فقط به عنوان يك انسان و خانم . همين .
يا مثلا اونجا كه سيما ، درمونده و خسته بعد از يكي دو سال بر مي گرده به خونه اش . پيش مادرش و خواهرش ، طلعت (بهناز جعفري) . به همون خونه اي كه به قول خودش تا سقفشو گه گرفته بود و اون براي فرار از همين فقر و نكبت ، مي خواست كه گذشته اش رو دور بريزه و آينده دلخواه ، از ديد خودش را بسازه . ولي خوب ، انگار آدم اگر گذشته اش را نپذيره ، بالخره يه روزي يه جايي ، همين گذشته دهن باز ميكنه و همه چيزايي كه ساختي رو ميبلعه توي خودش . ميدوني ، بدترين كاري كه ما ادما درباره گذشته مون مي تونيم انجام بديم انكار اونه ، فرار از اونه ....
راستي يه چيز جالب هم فهميدم . اينكه نورا هاشمي ، دختر گلاب آدينه و مهدي هاشمي يه :)

دلم از اون گريه هايي مي خواد كه نه از غم باشه و نه از شادي . از اون گريه هايي كه وقتي كه زانو مي زني جلوش ، همين طوري ميآد ، بي هيچ دليل و بهانه . از اون گريه هايي كه توش هيچ حرفي نداري واسه زدن . فقط گريه است و بس . گريه هاي هيچي ! از اون گريه هايي كه توش ، نه هيچي ازش مي خواي و نه حتي ، مي خواي ازش تشكر كني . هيچي ! هيچ كدام . فقط هموني كه گفتم . گريه هاي بي بهانه . گريه هاي هيچي . و چقدر اين گريه ها رو دوست دارم . چقدر خوبه . مي دوني . اون موقع ها احساس مي كنم كه انگاري غافلگير مي شه . انگار تعجب مي كنه كه همين طوري دارم گريه مي كنم . اولش ، فكر مي كنه كه واسه چي دارم اينطوري اشك مي ريزم . چي مي خوام ازش . و وقتي مي فهمه كه هيچي ، انگار دلش مي لرزه . انگار ته دلش از خوشي يه طوري ميشه . و اون موقع ، مي بينم كه چشماش خيس شده .، مثل چشماي من ...
راستش ديگه روم نميشه وقت هايي كه يكي ميميره ، سريع يه قيافه مغموم به خودم بگيرم و به خدا بگم : خدايا ، شكرت كه من و خانواده ام سالم هستيم . ممنون كه مامان و بابا و مهدي سالم و زنده اند و من اونها رو دارم . و همون موقع هم ، واسه خالي نبودن عريضه ،يه آهي بكشم و بهش بگم واسه من همين كافيه و چيزاي ديگه برام به واقع اهميتي ندارند .
حقيقتا ديگه خودم از خودم خجالت مي كشم كه يه همچين حرفايي ، توي يه همچين مواقعي تحويل خدا بدم . چون حداقل ديگه اونقدر صداقت دارم و دستم واسه خودم رو شده كه شك ندارم اين حال و هواي من ، خيلي عمري نداره و به زودي يادم ميره اين چيزاي خيلي با ارزش كه دارمشون ولي به شدت برام عادي شدن .
ديشب هم از همون شبايي بود كه روم نمي شد اصلا حرفي بزنم بعد از اون حادثه . همون موقع كه داشتيم از خونه عمه زري بر مي گشتيم . ساعت حدود 11 شب بود . اتوبان بابايي - شرق ، تقاطع امام علي . من عقب نشسته بودم و مامان و بابا جلو . يه لحظه من ديدم يه ماشين با سرعت عجيبي از خروجي امام علي داره مياد سمت ما . تنها كاري كه مي تونستم بكنم جيغ كشيدن بود . و چند لحظه بعد يه صداي مهيب . داد زدم كه زد بهمون و برگشتم عقب رو نگاه كردم و با يكي از ناراحت كننده ترين صحنه هاي زندگيم روبرو شدم . يه پرايد مستقيم عرض اتوبان را با سرعت طي مي كرد و يه كاميون هم توي لاين سرعت داشت مي آمد . فقط ديدم كه پرايد رفت زير كاميون و قيچي شد و در عرض چند ثانيه ، انگار از پرايد چيزي نمونده بود .
بابا كه از صداي جيغ من ، زده بود كنار و نگه داشته بود تازه فهميد چي شده . اونا فكر كرده بودن در عقب باز شده و من دارم مي افتم بيرون كه جيغ مي كشم . من و بابا ، پياده شديم و رفتيم سمت صحنه تصادف . البته من نزديك نرفتم ولي ديدم كه اون آقاي راننده پرايد را كشيدن بيرون و گذاشتن كف اتوبان . درجا تموم كرده بود .
صحنه بدي بود . نشستيم توي ماشين و تا خونه درباره تصادف صحبت مي كرديم . بابا از يه طرف مي گفت كاش ما سرعتمون پايين تر بود و توي مسير ، پرايده برخورد مي كرد به صنوق عب ماشين ما . اينطوري حداقل اون زنده مي موند . از يه طرف مي گفت اگه فقط چند ثانيه ديرتر از خونه عمه زري مي اومديم بيرون ، فاجعه مي شد و منظورش اين بود كه پرايد به جاي اينكه بره زير كاميون ، ماشين ما رو از سمتي كه من و مامان نشسته بوديم قيچي مي كرد و من و مامان مي رفتيم همون جايي كه اون آقاهه رفته بود ...
من از نرم افزار هاي موسوم به فيلتر شكن استفاده مي كنم !
استفاده از نرم افزار هاي موسوم فیلتر شکن جرم است !
در نتيجه من يك مجرم هستم . !
استفاده از نرم افزار هاي موسوم فیلتر شکن زندان دارد !
در نتيجه من بايد خودم را براي روزهاي پشت ميله ، آماده كنم !
از اون روزاي واسه خودم . واسه خود ٍ خودم . شب قبلش كه از رسيدم خونه ، انگار نسبت به شب هاي ديگه خوشحال تر و آروم تر بودم . يه چيز كوچولو خوردم و با وجود خستگي ، رفتم و شروع كردم اتاقمو تميز كردن . از اون تميز كردن هايي كه دستمال ور داشتم و تمام كشو ها و ميز و آينه و ... تميز كردم . يه گردگيري كوچولو . آخه مي دوني ، وقتهايي كه صبح چشامو باز مي كنم و اتاقم خيلي تميز و مرتبه ، خيلي حس بهتري دارم . و چون دوست داشتم فردا صبح حسم خيلي خوب باشه ، افتادم به جون اتاق .
در واقع داشتم يه جورايي اتاقمو ، واسه فردا كه روز خودم بود آماده مي كردم . بعد از گردگيري و مرتب كردن ، رفتم حمام و يه دوش آب گرم گرفتم . يه لباس راحت پوشيدم . كتاب مو برداشتم و دراز كشيدم روي تخت همراه با صداي عليرضا قرباني (سمفوني مولانا كه من خيلي دوسش دارم ) كه البته اونقدر خسته بودم كه فكر كنم دو صفحه هم نخوندم و خوابم برد . صبح يه بار ساعت 6 ، طبق عادت هر روز بيدار شدم . ولي دوباره خوابيدم و نمي تونستم باور كنم كه من هر روز توي اين تاريكي مي رم بيرون از خونه . ساعت 8.45 بيدار شدم . رفتم توي آشپزخانه و ديدم به به . مامان چه حالي بهم داده . يه صبحانه مفصل و توپ : نان و پنير و گردو و كره و عسل و چاي .
نشستم يه دل سير صبحانه خوردم ، بعدش مثل انسانهاي متمدن !! رفتم سراغ تمرين هاي يوگا م . (البته آدمهاي متمدن !! بهتره قبل از صبحانه حركات يوگا شون را انجام بدن ;) . بعد از اينكه دوش گرفتم ، بساط پازل را راه انداختم . فكر كن يه ملافه سفيد پهن كردم كف اتاق و دراز كشيدم و دارم پازل درست مي كنم . مامان مي گفت توي اخبار شنيده كه كساني كه به ميانسالي مي رسن ، پازل درست كنن چون جلوگيري ميكنه از آلزايمر . ولي جدي جدي مخ آدم رو به كار مي گيره و ضمنا ، به نظر من يه جور مديتيشن و تمركز هم هست . چون واقعا آدم توي اون لحظات ، به هيچ چيز ديگه اي فكر نمي كنه .
روزي كه روز من بود ، نهار سبزي پلو ، ماهي و كوكو سبزي داشتيم و چقدر هم چسبيد . بعدش هم چرت بعد از نهار ، دوباره پازل و بعدش هم بيرون رفتن با يه دوست خوب توي يه هواي باروني .
خيلي خوب بود ...
آهان ، يه چيز بي ربط . من دلم مي خواد هر چه زودتر آلبوم جديد فرمان فتحعليان به اسم "با مردم بيگانه" كه بعد از پنج سال اومده ، رو داشته باشم . آهنگهاي قبلي شو دوست داشتم .
كارگردان : بهنام بهزادي
بازيگران : عليرضا آقاخاني (سيامك انتصاري پور)، نگار جواهريان(شهرزاد) ، رامين راستاد(ناصر)
موسيقي : حسين عليزاده
خلاصه فيلم : سيامك ، دانشجوي اخراجي پزشكي ، در آستانه ورود به چهل سالگي اش ، تصميم مي گيره بره سراغ تمام حسرتهايي كه طي اين سالهاي زندگي اش باهاشون دست به گريبان بوده و همزمان با روز تولدش خودشو بكشه (اينطوري سر راست تره . نه ؟!!)

اولين بار درباره اين فيلم ، توي وبلاگ يه دوست خوندم . راستش اخيرا زياد پيش اومده فيلم ها و كتابهايي رو كه توي وبلاگش معرفي ميكنه ، برم سراغشون و البته تا حالا هم پشيمون نشدم .
درباره اين فيلم هيچ ذهنيتي نداشتم جز اينكه مي دونستم موسيقي فيلم با حسين عليزاده بوده و خوب اين برام خيلي جالب بود .(و اتفاقا چقدر هم عالي بود . يه جاهايي توي فيلم چقدر هنرمندان از سكوت استفاده شده بود ) نه اسم كارگردان شو شنيده بودم نه هنرپيشه اولش را . ولي يه حسي بهم مي گفت از اون دسته فيلم هايي است كه من دوسش دارم
به هر حال ، روز جمعه ، 2 بهمن با سولماز تصميم گرفتم بريم سينما . سينما آزادي . سانس 16.30 (فقط همين يه سانس رو داشت ) . من سعي كردم يه ساعت زودتر اونجا باشم كه حتما بليط گيرم بياد ولي بعدش ديدم حتي تا لحظه آخر هم بليط بود . !!! راس ساعت فيلم شروع شد . :
نميدونم من چرا اينوطري هستم . وقتي يه فيلم خيلي خوب (از ديد خودم) كه مي بينم ، انگار چند ساعت بايد بگذره كه تازه بفهمم كه چقدر اين فيلم رو دوست داشتم . درباره اين فيلم هم همين جوري بود .
فيلم فوق العاده اي بود . بخصوص من بازي سيامك را خيلي دوست داشتم . يه شخصيت سرد و بي تفاوت و در عين حال آشنا و دلنشين . بخصوص چقدر صدا و نوع صحبت كردنش عالي بود . به نظر من ، هنرپيشه اين نقش (آقاخاني)به شدت توي پذيرش سيامك از سوي تماشاگر موثر بود . جدا دلم مي خواد به اين آقا ، تبريك بگم بخاطر هنرمندي اش . بخصوص كه فهميدم كه اين فيلم اولين فيلمي بوده كه بازي كرده و اصلا هنرپيشه نبوده .
چقدر موضوع فيلم رو دوست داشتم . مي دوني ، شايد دليلش اين بود كه اين موضوع تقريبا بين همه ما آدما مشتركه . قصه تمام نشدني ما و حسرت هامون . كه نمي دونيم بايد باهاشون چكار كنيم . كه همين طوري ، اين بار سنگين را طي سالهاي عمرمون ، با خودمون حمل مي كنيم و روز به روز هم سنگين تر ميشن و كمرمون زير سنگيني اونها ، روز به روز خميده تر .
و چقدر شهرزاد (نگار جواهريان) تونسته بود به خوبي نقش سفير عشق و گرما رو بازي كنه . منو ياد شازده كوچولو مي انداخت . چقدر ساده و بدون پيچيدگي ، با جملاتش و با كارهاش ، تونست به سيامك نشون بده ، جور ديگه اي هم ميشه زندگي كرد . ميشه به دنيا نگاه كرد . جوري كه حسرت به دلت نمونه . كه مثلا وقتي يكي يو دوست داشتي ، خيلي ساده همون موقع بهش بگي (مثل دوست دارم اي كه آخراي فيلم از پشت تلفن به سيامك گفت) و اجازه نداد اين نگفتن دوست دارم به اوني كه دوسش داري ، برات بشه يه حسرت (مثل حسرتي كه سيامك ، بخاطر نگفتن دوست دارم به هم دانشكده اي اش در 18 سال پيش ، هنوز روي دلش سنگيني مي كرد . ) و چقدر من اين جمله سيامك رو دوست داشتم كه به اون خانم مي گفت : طي اين 18 سال ، حسرت نگفتن دوست دارم به تو خيلي بيشتر از نرسيدن به تو ، عذابم داده .
راستش هنوز بعد از دو روز كه از ديدن فيلم گذشته ، يه جورايي متاثرم از فضاي فيلم . به هر حال خوشحالم كه ديدن اين فيلم را از دست ندادم . و دلم مي خواد يه عالمه تشكر كنم از آقاي بهزادي ، از عليرضا آقاخاني ، از نگار جواهريان و از بقيه شون . حالي كرديم با اين فيلم تون .
** يه چيز بامزه كشف كردم . يكي از ديالوگهاي فيلم كه بين شهرزاد و سيامك رد و بدل شده بود ، دقيقا مطلبي بود كه من چند وقت پيش اينجا گذاشته بودم .
نوشته اي از مهاتما گاندي ،....
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته ،یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،و تو هم به یاد داشته باش:...
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،