دلم مي خواد خودم باشم ، نه خوب ، نه بد ! فقط خودم !
دلم مي خواد خودم باشم .
نه اوني كه تو مي خواي كه باشم ، نه اوني كه بقيه مي خوان كه باشم .
فقط دوست دارم خودم باشم
دلم واسه خودم تنگ شده ، مي ترسم . مي ترسم كم كم از يادم برم و ديگه هيچ وقت يادم نياد خودمو ! كه چطوري بودم . كه خودم چي رو دوست داشتم ،كه خودم چه جوري مي خنديدم ،كه خودم چه شكلي بودم
دلم خودمو مي خواد . خود ِ خودم . مي ترسم از اينكه تنم اينجا اسير بشه . مي ترسم كه يه روزي برسه كه ديگه واسه رفتن ، واسه كندن ، دير بشه . كه ديگه نتونم كاري بكنم
دارم از خودم ، كم كم دور مي شم و هيچ كاري هم نمي كنم .
و انگار فقط اميدم به توئه . و همينطوري چشم دوختم به تو . كه يه كاري بكني . يه كمكي بكني . و تو هم ، مثل خودم فقط داري نگاه مي كني و همين و ديگه هيچي .
نذار دور بشم . نذار زياد دور بشم . باور كن مي ترسم از اينكه اونقدر دور بشم كه ديگه راه برگشتو گم كنم . كه ديگه نتونم . كه ديگه حتي خودمو نشناسم .
بدجوري ، "تو-لازم" هستم و به حضورت نياز دارم . به اطمينان از اينكه هستي . اينجا . پيشم . و مي دونم كه هستي . اينجا . پيشم . شك ندارم . ولي نمي دونم چرا با وجود همه اينها ، بهت گير نمي دم كه آرومم كني . كه كمكم كني . كه دستامو بگيري . كه مي دونم كه نگفته هم ، همه اين كارا رو مي كني . ولي چرا چيزي نمي گم . چرا باهات غريبي مي كنم . كه خوب مي دونم غريبه نيستي برام و غريبه نيستم برات .
نمي فهمم اين حال و هوا را . يه جور عجيبيه اين حال و هوا . كاش مي تونستم يه اسمي براش بذارم . مي دوني يه جوري انگار نهايت دوري با نهايت نزديكي در هم ادغام شدند . انگار توي همديگه حل شدن ..
بزرگورا !
نزديك شدنت را مي شنوم و حس مي كنم .
مانند هميشه ، آرام ،استوار ، مهربان .
و چقدر گوش فرا دادن به قدم هايت شيرين است ..
و چقدر انتظار كشيدن براي رسيدنت خوب است ...



من ٍالان !

من ٍ بيست سال پيش !
دو تا عكس يهويي . دو تا عكس بي هوا . اينكه ، اينجا ، توي هشت سالگي ام به چي اينطوري خيره شدم و توي اون لحظه چي توي سرمه را يادم نيست ولي فكر اون شب ، توي اون گالري نقاشي را به خوبي يادمه . ولي اصلا چه اهميت داره كه يادم باشه يا نباشه . مهم اينه كه اون موقع ، توي هشت سالگي ام هم ، دغدغه هايي داشتم و الان هم دارم و بعد ها هم خواهم داشت . مهم اينه كه اسمش دغدغه است . فقط همين . وقتي اين دو تا عكسو كنار هم گذاشتم ، يه چيزي توي دلم تكون خورد . باورم نميشد كه اين خانمي كه اينجا نشسته منم و باورم نميشه اون دخترك كوچولو كه موهاشو سپرده به باد ، منم . و احتمالا ، شايد چند سال ديگه ، بتونم يه عكس ديگه هم اين پايين بذارم كه يه پيرزني است عصا به دست و با موهاي سپيد و دوباره باورم نميشه كه اون ، منم . ميدوني دارم فكر مي كنم ، اينا ، من نيستم . يعني نمي تونم به خودم بقبولونم اين موضوع رو . نمي دونم ، . احساس مي كنم من يه چيز ديگه ام . يه چيز پايدارتر . پابرجاتر .شايد اينا يه جور پوسته است . شايد بايد دنبال خودم يه جاي ديگه بگردم .
شايد هم مي دونم و با خودم تعارف دارم احتمالا . آره . فكر كنم اين به واقعيت نزديك تره ولي هر چي كه هست دمغم و بيشتر از هر چيزي و هر كسي از دست خودم شاكي ام . مي رم پياده روي ، شايد كه بهتر بشم و چقدر خوبه كه امروز ، قراره تنها برم پياده روي . تنها با خودم . من و خودم ، دوتايي . شايد فرصت حرف زدن پيدا كنيم با همديگه.
...................
بعد از پياده روي : خيلي بهترم . راستش اصلا فرصتي پيش نيومد كه من و خودم با هم حرف بزنيم . يه كشف جالب كردم . فكر كنم اصلا خيلي وقتها ، ناخوبي حال من بخاطر همين حرف زدنهاي بيجا و بي مورد من و خودم باشه . امروز ، موقع پياده روي كردن ، اصلا به هيچي فكر نكردم . فقط به آدم هاي ديگه نگاه كردم . فقط به چمن هاي تازه و سبزي كه تازه آب خورده بود نگاه كردم . فقط از قصدي ، مي رفتم اون قسمتي كه اون باغبونه داشت آبياري مي كرد تا قطرات آّب بريزه روم . فقط سعي مي كردم معني اون آهنگ Sting كه داشت از توي موبايلم پخش مي شد را بفهمم . فقط وقتي داشتم از كنار اون كودهاي كنار پارك رد مي شدم
جمعه ساعت 6.30 صبح ، از تهران با يك ميني بوس سفيد راه افتاديم به سمت غار گل زرد . كه البته من و سولماز بين مسير سوار شديم . (ديشب بعد از مهماني ساره ، من رفتم دنبال سولماز و با هم اومديم خونه ما ) . هنوز زياد از راه نرفته بوديم كه طبق معمول برنامه هاي اينجوري ، همه بچه ها شروع كردند به معرفي خودشون . من ، توي اين جمع فقط امير ، يكي از ليدرها را مي شناختم كه چند بار قبلا هم ، توي برنامه هايي كه شركت كرده بودم ،ليدر بود . كلا 14 نفر بوديم : هدي ، اميرعلي ، علي ، مرجانه ، پرستو ، بهزاد،شهرام ، خاطره و حميد رضا و من و سولماز + احمد و امير (ليدرهاي گروه)و آقا رضا (راننده).
حدود ساعت 8 رسيديدم امامزاده هاشم و صبحانه را اونجا خورديم . كه من و سولماز عدسي سفارش داديم .
دوباره راه افتاديم . مقصد ما غار گل زرد بود( در محدوده دشت لار )واقع در 65 کیلومتری جاده هراز نزديك درياچه لار که جاده خاکی آن از پشت کارخانه آب معدنی پلور شروع میشود. وارد جاده خاكي كه شديم ، تا يك مسيري ، با ماشين رفتيم و بقيه راه را بايد پياده ادامه مي داديم . هوا يه خنكي خيلي دلچسبي داشت و مسير هم خيلي قشنگ بود . يه مسير تقريبا كوهستاني وسيع و باز .



هر از چند گاهي بر مي خورديم به يه گله گوسفند و بز كه با خيال راحت ، داشتند توي اون دامنه هاي كوهپايه ، واسه خودشون مي چريدند .
تقريبا بعد از 1ساعت پياده روي ، رسيديم به دهانه غار گل زرد . فكرشو بكن ، يه سوراخي توي دل كوه !! باورم نمي شد كه بايد از توي اون سوراخ با اون قطر (قطرش به اندازه اي بود كه يك آدم به صورت دراز كش و بدون كوله پشتي ميتونست رد بشه)رد بشويم ! قبل از اينكه وارد بشويم ، ليدرمون ، يه كم برامون حرف زد و گفت : ممكنه دهانه غار بر اثر ريزش كوه بسته بشه و من به بچه هاي امداد نجات كوهستان گفتم كه اگر تا ساعت 5 غروب ، باهاشون تماس نگرفتم ، حتما يه گروه را براي كمك بفرستن :(

ليدرمون در حال ورود به غار !
اول از همه امير ، رفت تا نحوه عبور را بهمون نشون بده . پرسيد اولين نفر كي مي آد ؟ من سريع گفتم : من !!! و همونطوري كه امير رفته بود ،هد لامپم را روشن كردم رفتم . يعني جلوي دهانه غار ، كه يك شيب كوچولويي به سمت داخل داشت ، دراز كشيدم و خودمو روي زمين كشيدم تا بتونم رد بشم . خيلي حس خاصي بود . فكر كن يه مسيري را بايد دراز كشيده ، خودتو ، سُر بدي روي زمين و حواست باشه كه مبادا سرت بياد بالا چون برخورد مي كرد با سنگهاي تيز بالاي سرت . و وقتي از اون مسير تونل مانند عبور كردم ، تونستم سرمو بلند كنم و بشينم .. دونه ، دونه بچه ها اومدند داخل .و بعد راه افتاديم و تقريبا تا يك مسير 20 متري همچنان به صورت خم شده بايد راه مي رفتيم چون ارتفاع خيلي كم بود و بچه هايي كه قدشون بلند بود ، به صورت چهار دست و پا مي رفتند . يه مقدار كه رفتيم جلو ، به جريان آب رسيديم . داخل غار پر بود از حوضچه هاي آب كه بعضي هاشون تا 4 متر هم عمق دارند. ديواره هاي غار فوق العاده زيبا بود و پر بود از قنديل ها و بافت هاي آهكي شكل .

قنديل هاي سقف غار !

سطح درون غار پوشیده از کربنات کلسیم بود که وقتي نور هدلامپ بهشون مي خورد ، يه تلاءلوي قشنگي ايجاد مي كرد .
داخل غار ، سطح زمين و همه ديواره ها ، خيس و لزج بود . يه جاهايي به قدري شيب تند بود كو ارتفاع هم زياد كه به صورت عمودي دراز مي كشيديم روي ديواره غار و آروم آروم مي رفتيم جلو . و راستش يه جاهايي ، واقعا مي ترسيدم و فقط دعا مي كردم كه براي كسي اتفاقي نيفته ، ولي با اينحال عميقا لذت مي بردم و احساس خوبي داشتم از اينهمه هيجان . يه جايي از مسير ، وايستاديم و قرار شد براي چند دقيقه هدلامپها را خاموش كنيم و يه جايي را گير بياريم و بشينيم و سكوت كنيم . تصورشو بكن ، تاريكي مطلق . هيچي ديده نمي شد . تاريكي تركيب شده بود با سكوتي كه فقط صداي آب ، آنرا مي شكست . انگار حتي صداي آب هم اون پايين يه جور ديگه اي بود . به هر طرف كه نگاه مي كردي ، تاريكي بود و تاريكي .
در
طول مسير يه جاهايي مجبور مي شديم از توي آب رد بشيم و يه جاهايي مجبور مي
شديم روي زمين خيس و گلي بشينيم و بريم جلو. يه جاي ديگه هم بود كه مجبور
شديم ، دوباره به همون شكلي كه وارد غار شديم ، دراز بكشيم و از يه حفره
كوچك ، خودمونو بكشيم جلو .
تقريبا 2 ساعت داخل غار بوديم . مسير برگشت را طي كرديم و وقتي به دهانه رسيديم و نور را ديديم ، من حس عجيبي داشتم
. به همون شكل ،دراز كش ، از غار اومديم بيرون . دوباره نور ، دوباره
خورشيد ، دوباره هواي آزاد ... همگي ولو شده بوديم روي زمين و بيشتر از
همه قيافه هامون ديدني بود . لباسمون كه يكسره گلي و خيس شده بود و فكر كن
، موهامون بهم ريخته و نامرتب و درهم برهم ...
راه افتاديم سمت ماشين و حدود ساعت 2 رسيديم . همونجا ، كنار رودخونه و توي دامنه كوه ، بساط نهار را راه انداختيم . معمولا توي برنامه هاي اينطوري ، يكي از بخش هاي جذاب ، بخش خوردنه . فكر كن ، هر چند نفر با هم يه گروه ميشن و شروع ميكنن به خوردن . من و سولماز و هدي و ليدرهامون با هم نشسته بوديم ولي بچه هاي ديگه هم هر از چندگاهي مي اومدن و از غذاي خودشون تعارف مي كردن و از غذاي ما مي خوردن . فكرشو بكن ، احمد(يكي از ليدرها) سوسيس و تخم مرغ با كره درست كرد و يه چاشني مخصوصي هم داشت از سبزي هاي مختلف خشك شده كه به گفته خودش از جاهاي مختلفي كه رفته بود ، جمعشون كرده بود .خيلي خوشمزه بود و چسبيد .
بعد از نهار و كمي استراحت راه افتاديم به سمت تهران . و فكر مي كنم تقريبا ساعت 7 غروب بود كه در ميدان نوبنياد از بچه ها خداحافظي كردم .
وقتي رسيدم خونه تازه فهميدم چقدر بدنم درد ميكنه و چقدرخسته شدم. رفتم دوش گرفتم و ساعت 9 بود كه خوابيدم و واقعا تا صبح بيهوش شده بودم . ولي واقعا تجربه خوبي بود و دوستش داشتم .
*** عكسها از حميدرضا است . چون متاسفانه همون اوايل مسير ،باطري دوربينم مشكل پيدا كرد و نتونستم عكس بگيرم :(
تركيب آفتاب پاييزي و صداي آب ، عجيب خلسه آوره . و چقدر من اين حس را دوست دارم . يه حس رهايي ، بي فكري ، سبكي و چقدر چنين حس و حالي را تجربه كردن ، هر از چند گاهي لازم و ضروريه .
تا پاييز تموم نشده بايد يه عالمه از اين حال و هوا ذخيره كنم .بايد برم يه جايي كنار آب و زير آفتاب ٍ يواش ٍ پاييزي بشينم ، آروم آروم موهامو باز كنم ، صورتمو بگيرم به طرف خورشيد خانم و اون چشامو بزنه و من مجبور بشم كه چشامو ببندم و همينطوري كه بسته است ، انگار اشعه هاي خورشيد داره آروم به پوستم ضربه مي زنه و همينطوري يواش يواش ، اون حالت خلسه تمام وجودمو ميگيره و انگار سبك ميشم ، و انگار مي رسم به اون حالت بي فكري ...

وقتي پا در راه نهادم ، مي دانستم راهي سرشار از فراز و نشيب پيش رو دارم ، راهي پر از تاريكي و روشني و با دانستن همه اينها آغاز كردم
و همانگونه بود كه پيش بيني كرده بودم ، تاريكي در كنار روشني بود و سختي چسبيده به آساني
از چه تونل هاي تاريك و سردي كه عبور نكردم . سردم مي شد . مي ترسيدم و از اين احساس ترس محكم به دور خودم مي پيچيدم . اطرافم پر بود از سياهي و تاريكي . در همان گير و دار ، نقطه اي سفيد را از دور مي ديدم . چه شادماني هايي كه نكردم وقتي نور را از دور مي ديدم . هر چه به انتهاي تونل سياه نزديكتر مي شدم ، آن نور بزرگ و بزرگتر مي شد .
و ما ، من و آن نقطه نوراني ، آنقدر به هم نزديك مي شديم كه تمام وجودم را در آغوش گرم و مهربان خود مي گرفت و من كم كم ، سرما و تاريكي آن تونل نمور را فراموش مي كردم و هر از چندگاهي كه به عقب بر مي گشتم ، نقطه اي تاريك و عميق مي ديدم كه لحظه به لحظه كوچك و كوچكتر مي شود تا جاييكه ديگر اثري از آن نمي ديدم . چه سرخوشي ها كه نمي كردم در آغوش آن نور بخشنده و لطيف . چه چيزها كه نمي ديدم در اطرافم ، دنيايي سرشار از زيبايي ، دنيايي پر از رنگهاي زيبا . صورتي ، سبز ، بنفش ، آبي .
و همينطور كه از مي رفتم ، از دور نقطه سياهي ديدم كه لحظه به لحظه بزرگتر و بزرگتر مي شد . لحظه اي ايستادم . با يادآوري گذشته ها ، لحظه اي دچار ترديد شدم . به عقب نگاه كردم . برگردم ؟ نه ، نه مي توانستم و نه مي خواستم بر گردم . رفتم . رفتم به دل سياهي و اين بار ، با اطمينان از اينكه ، اين تونل دو سر دارد و مطمئنا ، دير يا زود ، نقطه اي نوراني پيدا مي شود ، ادامه دادم . انگار ، حتي سرما ، تاريكي و حتي ترس هم برايم تحملش آسانتر شده بود . رفتم و رفتم و رسيدم به پايان تونل . و دوباره رفتم در آغوش نور و گرما . ولي اينبار انگار از لحظات نوراني و داغي كه داشتم ، لذت بيشتري مي بردم . انگار به همه چيز دقيق تر نگاه مي كردم . انگار عميق تر نفس مي كشيدم و همه اينها ، هدايايي بود كه روزهاي تاريك تونل به من ياد داده بود .
و اين جريان همينطور ادامه داشت ...

ولي نمي دانم چرا ، مدتي است بين زمان ماندنم در تونل و روزهاي بودنم در آغوش نور تعادل چنداني برقرار نيست . نمي دانم چرا انگار ، روزهاي آفتابي ام كمتر از آن روزهاي تاريكي ام است . انگار مدتي است كه اقامتم در تونل طولاني شده . هر چند ماندن در اين تاريكي و سرما ، ديگر مثل گذشته ها ، برايم آنقدر سخت نيست ولي دلم براي آن روز هاي داغ تنگ شده . دلم براي آفتاب تنگ شده است . سردم شده است . سردم شده است . دلم نور مي خواهد . دلم لحظات رنگي مي خواهد . دلم گرما مي خواهد . ...
هنوزم كه هنوزه ، وقتايي كه مي رم دريا ، نشستن روي ساحل و جمع كردن صدف و سنگ برام قشنگه و حداقل براي دقايقي منو ميبره توي يه حال و هواي ديگه ...

نتيجه نمونه بودن رييس !!!
